تبليغاتX
سوته دلان
ای دریغ و حسرت همیشگی "ناگهان چقدر زود دیــر میشود"

 

 

هر که از راه رسید ، قصه ای گفت از این دام فریب

یکی اینگونه که من : قایقی خواهم ساخت

                           دور خواهم شد از این خاک غریب

دیگری با نفسی گرم و مسیحایی و پاک ، اینچنین خواند که من : 

مرغ باغ ملکوتم ، نیم از عالم خاک. 

من کنون با همه ی بی سروسامانی خویش ، این چنین می خوانم :

ما بدین زندگی سرد و پر داغ جگر محکومیم ، که

بیاییم ، بمانیم ، ولی در دل این عالم فانی ، آنچنان دیر نپاییم ،

ناگزیریم از این درد که خاموش شویم ،

قسمت این است که ما نیز فراموش شویم . . . !!!

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم تیر 1390 + توسط صحــرا |

 

  دیروز ما زندگی را به بازی گرفتیم . . .

   امروز او مارا  . . .

  و اما فردا . . . ؟؟؟!!!

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389 + توسط صحــرا |